بزرگترین وبلاگ عکس عروس زیبا 2015 سری دوم





بقیه در ادامه مطلب


[ بازدید : 6369 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


ادامه مطلب

[ دوشنبه 4 خرداد 1394 ] 6:11 ] [ پریسا ]

[ ]

دلنوشته های پریسا محمدیها.....بانام (ترس)

ترس از چی؟از کی؟


شاید بگم می دونم...یا شایدم بگم نمیدونم!


از اونی که یه روز منو آفرید...خدایا چرا منو آفریدی؟


بخاط اینکه بدونی کدوم بند ت صبرش زیاده...


وشاید بنده هات بشن مثه

خودت ...اما کاش یه کم به توان ما آدما فکر میکردی....


آخه ماتوان خیلی


از کارار و نداریم...حتی نماز خوندنامون شده سرسری...


دو رکعت نماز


میخونیم ولی اصلا نمیفهمیم چی خوندیم ...


یعنی حضور تورو اصلا حس

نمیکنیم...خدایا من کیم ...تو کی هستی...


شیطان این وسط چه کاره ست


بقیه در ادامه مطلب

برچسب ها: دلنوشته های پریسا محمدیها.....بانام (ترس)"دلنوشته های پریسا محمدیها.....بانام (ترس)"دلنوشته های پریسا محمدیها.....بانام (ترس)"دلنوشت ,

[ بازدید : 1818 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


ادامه مطلب

[ يکشنبه 3 خرداد 1394 ] 17:56 ] [ پریسا ]

[ ]

اهنگ بسیار زیباوقشنگ (بریدم ) از امو باند "

اهنگش خیلی نا زه اگه گوش ندی از دست رفته


لطفا به ادامه مطلب بروید

برچسب ها: اهنگ بسیار زیباوقشنگ (بریدم ) از امو باند "اهنگ بسیار زیباوقشنگ (بریدم ) از امو باند "اهنگ بسیار زیباوقشنگ (بریدم ) از امو باند & ,

[ بازدید : 1842 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


ادامه مطلب

[ يکشنبه 3 خرداد 1394 ] 8:40 ] [ پریسا ]

[ ]

ازدواج های اینترنتی واقعی

من بعد از اینکه درسم تمام شد،ازطریق یکی ازدوستانم

با یک شرکت مهندسی آشنا شدم ودر آنجا شروع به کار کردم.

اما ازآنجا که این شرکت تازه تاسیس شده بود ،

هنوزکار خیلی جدی برای انجام دادن نداشتم واگرهم کاری بود،

وقت چندانی نمیگرفت.
من هم برای گذراندن وقت با ایترنت کار می کردم.

آن موقع هنوز وبلاگ نویسی مثل حالا اینقدر همه گیر نشده بود

و تعداد وبلاگهای موجود خیلی کم بود.

من هم بیشتر وقتم را با خواندن این وبلاگها به

خصوص وبلاگهای ادبی می گذراندم.

تا اینکه یک روز یکی از دوستان قدیمی انجمن ادبی

دانشکده لینک وبلاگش را برایم فرستاد

.من هم وبلاگش را خواندم و از آنجاکه مطلب خواندنی زیادی نداشت

طبق عادت به سراغ لینکهای کنار صفحه اش رفتم.

یکی از آنها را باز کردم… یک صفحه ء آبی باز شد…

وقتی شروع به خواندن کردم، آنفدر مطالبش مرا جذب کرد

که تمام آرشیوش را هم یک به یک خواندم و وقتی

به خودم اومدم دیدم سه ساعت تمام است که در حال خواندن این وبلاگ

هستم… شعرها، مطالبی در مورد رفتار شناسی عشق

که برایم بینهایت جالب بود…نفد کتابهای مختلف و….
در همین حال به طور اتفاقی همان دوستم که

از طریق او با این شرکت آشنا شده بودم،

آمد و من هیجان زده او را پای کامپیوتر بردم و

گفتم بیا ببین چی کشف کردم و بیشتر شعرهای

آن وبلاگ را برایش با شوق و ذوق خواندم.


بقیه درادامه مطلب

برچسب ها: ازدواج های اینترنتی واقعی"ازدواج های اینترنتی واقعی"ازدواج های اینترنتی واقعی"ازدواج های اینترنتی واقعی"ازدواج های این ,

[ بازدید : 1561 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


ادامه مطلب

[ يکشنبه 3 خرداد 1394 ] 7:58 ] [ پریسا ]

[ ]

امیدوارم هیچ دختری سرنوشتش مثه من نباشه"

ارتباط مخفيانه من با پسر مورد علاقه ام باعث شد تا به اين بدبختي بيفتم،

حالا مي فهمم چرا پدر و مادرم و حتي خانواده جمشيد با ازدواج ما مخالف


بودند!زن جوان در حالي که نوزاد ۲۰ روزه اي را در آغوش داشت و دختر بچه ۳

ساله اي نيز همراهش بود در دايره اجتماعي کلانتري طبرسي شمالي مشهد افزود:

سال آخر دبيرستان از طريق چت با پسر جواني آشنا شدم و پس از ۲ هفته ما همديگر را در يک پارک

ديديم. جمشيد با حرف هاي عاشقانه مرا شيفته و دلباخته خودش کرد و از آن روز به بعد با موتور سيکلت

دنبالم مي آمد و با هم به اين طرف و آن طرف مي رفتيم تا اين که ديپلم گرفتم و او با خانواده اش به

خواستگاري ام آمد، اما از همان لحظه اول، پدر و مادرش اظهار داشتند پسرشان آمادگي تشکيل خانواده

ندارد و والدين من نيز مخالفت شديد خود را با اين ازدواج اعلام کردند

ولي ما هر دو غرق در روياها شده بوديم و تصميم گرفتيم براي رسيدن


به هم هر کاري که از دستمان بر مي آيد انجام دهيم و اگر لازم


بقیه در ادمه مطلب

برچسب ها: امیدوارم هیچ دختری سرنوشتش مثه من نباشه"امیدوارم هیچ دختری سرنوشتش مثه من نباشه"امیدوارم هیچ دختری سرنوشتش مثه من نباشه"امید ,

[ بازدید : 1662 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


ادامه مطلب

[ يکشنبه 3 خرداد 1394 ] 7:48 ] [ پریسا ]

[ ]

داستان واقعی دختر 17 ساله..اشنایی بایک پسر در چت روم"

دختر ۱۷ ساله که در اتاق مشاوره پلیس فتا اشک می ریخت،


در حالی که سرش را میان دو دستش گرفته بود و به آینده تاریک خود می اندیشید


در میان هق هق گریه به بیان ماجرای تلخ لانه وحشت پرداخت و گفت:


وقتی سال اول دبیرستان را با نمرات خوب قبول شدم به پدرم اصرار کردم تا یک گوشی


هوشمند تلفن همراه برایم بخرد. پدرم که از قبولی من در امتحانات خرداد خیلی خوشحال بود


گوشی تلفن زیبایی را به عنوان هدیه قبولی برایم خرید.


از آن روز به بعد فقط وارد شبکه های اجتماعی می شدم و با دوستانم چت می کردم.


روزهای تابستان را با دوست یابی های شبکه ای سپری می کردم


و هر روز دوستان جدیدی به گروه ما اضافه می شد


تا این که در این میان جملات عاشقانه و احساسی پسر جوانی توجهم را به خود جلب کرد.


آن قدر از جملات ادبی و زیبای «آرمان» لذت می بردم که ناخواسته


با او تماس گرفتم و خواستم مطالب بیشتری برایم بفرستد.


این گونه بود که رابطه تلفنی من و آرمان شروع شد،


اما مدت زیادی نگذشت که به او علاقه مند شدم.


روزهای آغازین مهر هم گوشی تلفنم را پنهانی به مدرسه می بردم


تا بتوانم پاسخ پیامک های آرمان را بدهم.


در همین روزها آرمان برای این که بتواند در مورد زیبایی من جملاتی بنویسد،


از من خواست تا عکس بدون حجاب و با پوشش دختران غربی برایش بفرستم.


من هم بدون آن که به کسی چیزی در این رابطه بگویم با گوشی تلفن عکسی


از خودم گرفتم و برایش فرستادم. از آن روز به بعد آرمان تهدیدم کرد


که اگر برای حذف عکس از گوشی نزد او نروم عکسم را برای پدرم ارسال می کند.


خیلی ترسیده بودم اگر پدرم تصویر مرا آن گونه می دید چه پیش می آمد؟


نمی توانستم تصمیم درستی بگیرم، حتی نتوانستم


موضوع را برای مادرم که رازدار اصلی زندگی ام بود بازگو کنم.


آن روز به خانه مجردی آرمان رفتم و او نه تنها عکسم را حذف نکرد


بلکه مرا مورد آزار قرار داد و از صحنه های شیطانی خود فیلم گرفت


که همین فیلم زمینه های سوء استفاده های بیشتر او را فراهم کرد


تا این که یک روز دیگر مرا به همان خانه مجردی کشاند و به همراه ۸ تن


دیگر از دوستانش که در خانه پنها


[ بازدید : 1954 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


ادامه مطلب

[ يکشنبه 3 خرداد 1394 ] 7:37 ] [ پریسا ]

[ ]

داستانهای واقعی وعشقولانه

من … و ١٧ سالمه! من ادمى بودم كه به هيچكس تا همين


شش ماه پيش دل نبستم!


به طور اتفاقى يكى از اشناهاى دوستمو كه اسمش امير بودو


ميشناختم! بعضى وقتا ميديدمش اما اصلا ازش خوشم


نميومد! تا اينكه بعد چندوقت توى نت پيداش كردم! و كاش


هيچوقت جوابشو توى چت نميدادم! كم كم خيلى باهم جور


شديم! اوايل مثل دادشم بود حتى داداش صداش ميكردم! اما


بعد گفت كه دوست نداره منم ديگه بهش نگفتم! اونقد باهم


راحت بوديم كه همه چيزو به من ميگفت و منم در همه


صورت باهاش بودم! تا اينكه يه روز گفت دوست دختر


گرفتم بالاخره(يه مدت بود با كسى نبود) ! من اول خيلى


عادى گفتم ااا چه خوب اما بعد… بعد چند وقت احساس


كردم


نه نميتونم با اين احساس كه نميدونم چيه كنار بيام!


يه روز رفتيم بيرونو به طور كاملا ناگهانى بوسش كردم و


اونم همراهى كرد! بعد از اون روز من ديگه مثل قبل نبودم!!


با خيليا بودم اما اون احساس….


بقیه در ادامه مطلب

برچسب ها: داستانهای واقعی وعشقولانه"داستانهای واقعی وعشقولانه"داستانهای واقعی وعشقولانه" , داستانهای واقعی وعشقولانه"داستانهای و ,

[ بازدید : 1630 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


ادامه مطلب

[ يکشنبه 3 خرداد 1394 ] 6:04 ] [ پریسا ]

[ ]

داستان عاشقونه پریا وفرهاد

من پریا۲۳ساله وعشقم فرهاد۲۷ سال.


سال ۸۸داشگاهی که دوست داشتم تورشته موردعلاقم قبول شدم


.دانشگاه طباطبایی روانشناسی بالینی.


تااون روزسرم تودرس وکتاب بودوالبته تودوران دبیرستانم یه تصادف


کردم که باعث شدچندتا جراحی داشته باشم وهمین باعث شده بودکه به


هیچ جنس مخالفی فکرنکنم—وارد دانشگاه شدم ترم اول خیلی خوب


گذشت وکم کم داشت ترم دومم شروع میشه بااینکه دوروبرم


پرازپسربود حتی نمیدیمشون چه برسه به فکرکردن بهشون خلاصه


هرروزداشت میگذشت ومن کسی توزندگیم نبودودوستام که با عشقشون


قرارمیزاشتن خندم میگرفت ومیگفتم عشق ؟؟؟؟؟همش کشکه


—هوس—بچگی و………….. .خلاصه ترم اول سال ۹۰ داشت شروع


میشدامابخاطرکاربابامجبوربودبره همدان خوب منم که دختریکی یه


دونه

مامان بابا که تااون روزهمه نازم رامیکشیدن نمیتونستم باهاشون


نرم.خلاصه کارای انتقالیموگرفتم ورفتم همدان کم کم دیگه ترم داشت


تموم میشدوقتی واردترم جدید شدم با یه گروهی آشناشدم که انجمن


روانشناسی دانشگاه بودن عضوگروهشون شدم یکی ازروزا که رفتیم


سرجلسه دلم یه طوری شده بود چی شده بود؟آره دلم پروازکرده بود


پیش فرهادعشق اولم خیلی وابستش شدم ولی نمیتونستم بهش بگم


چقددوسش دارم چون من دربرابر پسرا کمی مغرورم.هرروزکه


میگذشت بیشترعاشقش میشدم وبیشتردوستش داشتم ولی افسوس که


نمیتونستم بگم اون سال گذشت وروزایی که نمیدیدمش برام


هزارروزمیگذشت وبعضی وقتا که بچه هاقرارمیزاشتن بریم اردویی


جایی تاصبح ازذوق دیدنش خوابم نمیبرد.وسطای سال یه کارگاه داشتیم


که مدرکاش دست من بود سال جدیدکه شروع شدفهمیدم فرهاد درسش


تموم شده ودیگه نمیتونم ببینمش .یه روزکه جلسه داشتیم بابچه های


انجمن وقتی وارداتاق شدم خشکم زدفرهاداومده بود به بچه ها سربزنه


بقیه در ادامه مطلب

برچسب ها: داستان عاشقونه پریا وفرهاد"داستان عاشقونه پریا وفرهاد"داستان عاشقونه پریا وفرهاد"داستان عاشقونه پریا وفرهاد"داستان عاش ,

[ بازدید : 1679 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


ادامه مطلب

[ يکشنبه 3 خرداد 1394 ] 5:58 ] [ پریسا ]

[ ]

داستان عاشقانه مریم وعلی


داســــــــتان عشـــق عـــلی و مـــریـــــم!!!


شب عروسیه— آخره شبه—خیلی سر و صدا هست


میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه


هر چی منتظر شدن برنگشته—در را هم قفل کرده


داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و


ناراحتی دیوونه میشه مامان بابای دختره پشت در داد میزنند:


مریم—دخترم—در را باز کن


مریم جان سالمی؟آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده


در رو میشکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا


کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده


ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند


به این صحنه نگاه می کنند.کنار دست مریم یه کاغذ هست


یه کاغذی که با خون یکی شده.بابای مریم میره جلو


هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه


با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره—بازش میکنه و میخونه:


سلام عزیزم. دارم برات نامه مینویسم


آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه


کاش منو تو لباس عروسی میدیدی


مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!علی جان دارم میرم


دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم


میبینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم


ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم.دارم میرم


بقیه در ادامه مطلب

برچسب ها: داستان عاشقانه مریم وعلی"داستان عاشقانه مریم وعلی"داستان عاشقانه مریم وعلی"داستان عاشقانه مریم وعلی"داستان عاشقانه مری ,

[ بازدید : 1616 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


ادامه مطلب

[ يکشنبه 3 خرداد 1394 ] 5:52 ] [ پریسا ]

[ ]

جمله های معنی دار عاشقونه تلخ

تنهام گذاشتو رفت


با خودم گفتم:برگرده منت كشی كنه الكی میگم نمیخوامت . . .


چند روز بعد اومد یه چیزی تو دستانش قایم كرد . . .


با خودم گفتم حتما واسم كادو خریده


ناز كردمو گفتم:نمیخوامت, گفت چه بهتر بگیر كارت عروسیمه . . .




وَقـــتی عِشقــِتو از دَستــ میدی و میبینی بآ هَـر هَرزه ای میپَــره


تـو أم هَــرزِگـــی میکـــنی بَرآی بیخــیآل شدَن


بَرای اینکــــه از فِــکرش بیآی بیرون


اون هَــــر شَـــب تو آغــوش یِکـــــی


تو هَر لـــَحــظه تو آغــوش ســیگـــآر


میدونــــی بِـــه این چــی مــیگَــن!!!


هَــم آغــوشی بآ سیــگــاری هَـــــــرزِه چه صادقانه با تو ماندم


و چه شاعرانه


برایت اشک ریختم


و تو پایت را


روی قطره های اشک من


گذاشتی


و بیچاره اشک


که در شیار پای تو له شد


و من باز هم تو رامی خواهم


دیگر غرور برای من


بقیه در ادامه مطلب

برچسب ها: جمله های معنی دار عاشقونه تلخ"جمله های معنی دار عاشقونه تلخ"جمله های معنی دار عاشقونه تلخ"جمله های معنی دار عاشقو ,

[ بازدید : 2978 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]


ادامه مطلب

[ يکشنبه 3 خرداد 1394 ] 5:27 ] [ پریسا ]

[ ]

ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ ربات اینستاگرام بدنسازی خرید عطر download free movies تهران موزیک
بستن تبلیغات [X]